۲۰۷۵- امروز، و این روزها
امروز، دو زنگ اول با دوازدهِ ریاضی (پیشدانشگاهی سابق خودمون) کلاس داشتم. فقط یه نفر اومده بود. این یه نفر تو مدرسهٔ قبلی هم شاگردم بود. هم پارسال هم امسال هر موقع امتحان گرفتم بالاترین نمره رو گرفت. امسال امتحان ترمشم ۲۰ گرفت و تنها بیست کلاس بود. بسیار دوستش میدارم. شبیه خودمه. حتی اسم و فامیلشم شبیه خودمه.
امروز شاهنامه رو کامل از اول، از کیومرث تا دارا بهش درس دادم. بعدشم درس گذر سیاوش از آتش که تو کتابشون هست رو درس دادم. بعد پیام گذاشتم تو گروه برای اونایی که نیومدن گفتم تو خونه خودشون بخونن سهشنبه میخوام آزمونک! بگیرم. ولی احتمالاً سهشنبه تعطیل بشه. گویا برف سنگینی در راهه.
این درس سیاوش رو زمانی که پیشدانشگاهی بودم دوست داشتم خودم روخوانی کنم سر کلاس. اغلب درسها رو من روخوانی میکردم. وقتی به اون درس رسیدیم یه کاری پیش اومد و تو یه شهر دیگه یه مسابقهای امتحانی چیزی بود که باید میرفتم. رفتم و اتفاقاً اول شدم. بعد که برگشتم دیدم سیاوش رو درس داده معلممون. انقدر غصه خوردم که هنوز حسرت خوندنش به دلم مونده و یادمه. امروز که درس میدادم به این دانشآموز گفتم این ماجرا رو. گفتم که روخوانی این درس یکی از حسرتهای زندگیمه.
موقع درس دادن پیامک دیجیکالا اومد که پیک تو راهه و این کد تحویله. برای تبریز یه چیزی سفارش داده بودم. این ماه من هر چی سفارش دادم، از لحظهٔ پرداخت تا برسه دستم قیمتش بیشتر شد! و همچنان داره بیشتر میشه. کد تحویل رو فرستادم برای مامان و بابا که تحویل بگیرن. بعد سر صحبت باز شد با همین دانشآموزم که یه کم هم راجع به دیجیکالا و تحویل حضوری حرف بزنیم. خاطرهٔ اولین تجربهم از گنجه رو بهش گفتم. نمیدونست گنجه چیه و براش توضیح دادم l. گفتم عکساشم میفرستم برات. الان فرستادم براش.
فصلبندی کتاب فارسی دهم و یازدهم و دوازدهم جوریه که بهمنماه میرسن به درسهای مربوط به انقلاب و دههٔ فجر. درسهای سختی هم نیستن. فصل بعدی کتابشون شاهنامه و حماسیه که اونم میخوره به ماه رمضون و عید. چون فصل طولانی و سختیه به صلاحدید خودم و بر اساس تجریهٔ پارسال قرارم با خودم بر این بود که این فصل انقلاب رو بذارم آخر سال تحصیلی، بعد از عید. میخواستم بهمنماه تدریس نوبت دوم رو از حماسه شروع کنم. حالا با این جریانات به دانشآموزم بهشوخی گفتم فکرای ناجور نکنیا، فصل انقلاب رو حذف نکردم. چون آسونه گذاشتم برای آخر. البته این دانشآموزانی که من میبینم، آمادگی مواجهه با این فصلو ندارن فعلاً. همون بهتر که بمونه بعد از عید.
چند دقیقهای پای درد دل معاون پرورشی نشستم و فهمیدم کسی تو پرسش مهر رئیس جمهور که موضوعش اسرافه شرکت نکرده. کلاً کسی تو برنامههای پرورشی همراهی نمیکنه باهاش. همه هم ازش بدشون میاد. گفتم نگران نباشه؛ یکی از موضوعات امتحان انشا رو اسراف دادم و هر کی انشای خوبی نوشته بود رو بهش معرفی کردم. بعد به بچهها گفتم انشاتون برگزیده شده و قراره بفرستیم منطقه. خیلی هم خوشحال شدن.
برخلاف بقیه، من تو فرهنگستان اغلب از کاغذ باطله برای پرینت استفاده میکنم که اسراف نشه. بقیه این کارو نمیکنن و براشون مهم هم نیست. من مطالبی که یه وقتایی برای رئیس پرینت میگیرم هم تو باطله میگیرم. مگر اینکه نامهٔ رسمی یا یه محتوای خاصی باشه. چند وقتی بود که باطلههام تموم شده بود. یه تعداد از برگههای یکروسفید اونجا رو که اندازهشون نصف آچهار بود و به درد پرینت نمیخورد رو بردم مدرسه بچهها بهعنوان چرکنویس استفاده کنن موقع امتحان. بعد، نصف اون تعداد هم برگههای امتحان یکروسفید بچهها رو که به درد پرینت میخورد بردم فرهنگستان. چون اینا آچهار بودن اونا آپنج، نصف اون تعداد بردم. دقیق هم شمردم که حق و ناحق نشه. بعد خودمم احتیاطاً از کاغذای خودم روی هر کدوم گذاشتم که سهواً مدیون نشم. جا داره الان منو بهعنوان پاسخ زندهٔ پرسش مهر تحویل رئیس جمهور بدن.
دارم برگههای انشا رو تصحیح میکنم و میبینم چند نفرشون به نشانهٔ هر چی، برگه رو سفید دادن و چند نفرم بیربط به موضوع جواب دادن که طبعاً نمرهای بهشون تعلق نمیگیره. کدوم چند نفر؟ دقیقاً همون چند نفری که همیشه با اختلاف بسیار زیاد کمترین نمره رو توی تمام درسها گرفتن. در جهان موازی، من اگه یه روز میخواستم همچین کاری بکنم، جوابهای درست و کامل رو مینوشتم و روشون خط میکشیدم که هم مثلاً اعتراضمو نشون داده باشم هم بگم بلدم. اینجوری مصحح به جای تمسخر، تحسینم هم میکرد. چرا تمسخر؟ چون اینا حتی اسمشونم بلد نیستن درست بنویسن و الان این جریان رو بهانه کردن برای سفید دادن برگه. به خیال خودشون دارن مبارزه میکنن ولی حتی بلد نیستن مبارزه با کدوم ز نوشته میشه. و این خیلی زشته. مثلاً اون دانشآموزم که همیشه ۲۰ میگیره و امروزم تنها کسی بود که اومده بود اگه سفید میداد برای من معنادار، ارزشمند و اثرگذار بود، ولی کار اینایی که در شرایط عادی هم بیمسئولیت و تنبلن هیچ ارزشی نداره. الانم فقط فاز برداشتن به اصطلاح خودشون.
امروز پژوهشگر اصلی جلسهٔ نامگزینی نیومده بود (دانشجوی دکتریه و امتحان داشت) و کارها رو من ارائه دادم. چند بارم پیش اومده که سفر بوده و نیومده و من جلسه رو اداره کردم. تجربهٔ بدی نیست ولی از حوصلهم خارجه کارهایی که هر هفته انجام میده. همین هر از گاهی خوبه.
امشب یه خانم غریبه تو فرهنگستان دنبال نمازخونه میگشت. از کارمندای اونجا نبود. شاید مهمان کسی بوده. گفتیم طبقهٔ منفی یک، تو پارکینگه. مسیرش یه کم پیچیدگی داشت. گفت اگه یه سجاده باشه هم حله. کسی نداشت. گفتم من دارم. یه سری دعای خیر نصیبم شد که شوهر خوب هم بینشون بود! گفتم خانوم گم شده. گفت چی؟ گفتم اون نیمه هه! گفت دعا کردم که پیدا شه دیگه. بعد که داشتم سجادهمو پهن میکردم روی زمین، اول یه پلاستیک زیرش انداختم که خاکی نشه. گفت وای چه باسلیقه!
مقالهمو فرستادم مجلهٔ دانشگاه اصفهان. اگه بتونم قبل از عید دفاع کنم که در ایام عید و در دید و بازدیدها مجبور نباشم به فک و فامیل توضیح بدم که چرا هنوز دفاع نکردم خوب میشه.
دیروز یه کیک درست کردم و مقام بهترین کیک پنج سال اخیرو دادم بهش. بهقدری نرم و خوشمزه و زیبا بود که نصفشو تو مسیر فر تا میز خوردم و نصف دیگهشو موقع گرفتن عکس. کلاً از یکچهارمش تونستم عکس بگیرم. متأسفانه چون هر بار توی مواد و مقدار و طرز تهیه و دمای فر نوآوری میکنم و همین جوری دلبخواهی و بیقاعده انجام میدم نمیدونم چرا و چطور انقدر خوب از آب درومد.
تو اون کولهٔ جدیدی که برای لپتاپ اداره گرفته بودم و چون بزرگ بود برای خودم برداشتم (پولشو خودم داده بودم :|) یه کم خوراکی خشک و پاوربانک و مدارکمو گذاشتم و دم دسته که اگه طوری شد سریع خونه رو به مقصد خونهٔ والدینم ترک کنم. که اگه طوری شد حداقل پیش عزیزانم باشم. بعد یادم نمیاد تو هیچ پستی یا در جواب کامنتی یا موقع نظر دادن راجع به پست کسی گفته باشم خونهها باید برای خودشون پناهگاه داشته باشن. واقعاً یادم نمیاد. نمیدونم این چرندیات رو از کجا درمیارید میذارید تو دهن من که نظرم اینه و معتقدم که فلان. ضمن اینکه اگر فروردین ۴۰۲ تا الان حدوداً هزار روز بوده باشه، من تو این هزار روز دههاهزار خاطرهٔ متنوع با موضوعات مختلف تجربه کردم و تا جایی که تونستم و شما ظرفیتشو داشتید اینجا باهاتون و تو اینستا با مخاطبین خاص اونجا به اشتراک گذاشتم. واقعاً عجیبه که موضوعی که فقط یک بار بهش اشاره کردم رو شما هر روز تو هر کامنتی که میذارید یادآوری میکنید و در موردش حرف میزنید. حقیقتاً نمیفهمم اون بیت رفتنی که برای خودم یک در دههزار موضوعیت داشت و داره چرا مثل خار رفته تو چشمتون و شاید جاهای دیگهتون؟ این بند آخرو به مناسبت کامنت خصوصی دو آشنای قدیمی که هر دو بزرگوار با افاضاتشون بارها و بارها ریدن تو اعصابم گفتم. عذرخواهم که این واژه رو بهکار بردم. از من بعیده. ولی هیچ واژهٔ دیگری جز این حق مطلب رو ادا نمیکرد. بهواقع کثافت و گُه برداشته پیامهای خصوصی وبلاگمو.







